فانوس

دشت ها حوصله سبزه ندارند دیگر ...
فانوس

عشق یک سینه و 72 سر میخواهد
بچه بازیست مگر
عشق جگر میخواهد...

آخرین مطالب
  • ۰۳/۰۲/۰۸
    1252
  • ۹۹/۰۷/۱۵
    1251
  • ۹۹/۰۵/۲۲
    1250
  • ۹۹/۰۵/۲۲
    1249
  • ۹۹/۰۵/۱۲
    1248
  • ۹۹/۰۳/۳۱
    1247
  • ۹۹/۰۳/۳۱
    1246
  • ۹۸/۰۱/۱۴
    1246

۱۳۳ مطلب با موضوع «راه شهدا» ثبت شده است

آمپاس شدید

شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۲۳ ب.ظ

رفت واسه ثبت نام اعزام به جبهه.

گفتند سن‌ات قانونی نیست.

شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرد.

گفتند رضایت‌نامه از پدر .

رفت دست به دامن یک حمال شد که پای رضایت‌نامه را انگشت بزند.

بیست تومان هم برایش خرج برداشت.

بعدها فکر می‌کرد چرا خودش زیر رضایت‌نامه را انگشت نزده بود !

  • فانوس

تادیب نفس

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۰۰ ق.ظ

سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد.

نماز نخوانده هم نمی خوابید.

می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.


شهید حسن باقری(غلامحسین افشردی)

  • فانوس

درک انقلاب

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۱۶ ب.ظ
هوالکافی:|

من از شما میخواهم که در شهادت من گریه نکنید ؛
به حال کسانی که هنوز انقلاب را درک نکرده اند گریه کنید.

شهید حاج احمد طهماسبی

  • فانوس

شب جمعه

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۲ ب.ظ
هر گاه، شب جمعه ما را یاد کنید
ما هم شما را نزد اباعبدالله(علیه السلام) یاد می کنیم

شهید مهدی زین الدین
  • فانوس

بفرما بالا

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۰۳ ق.ظ

یک دختر جوان ایستاده بود جلوی مغازه ، رویش را سفت گرفته بود.

این پا و آن پا می کرد ،‌ انگار منتظر کسی بود.

 یه ماشین اومد . چند بار بوق زد، چراغ داد،ماشین را جلو وعقب کرد.

  • فانوس

مامانی،‌آب...

شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۰ ق.ظ

جثه‌اش خیلی کوچک بود.

اوایل که توی سنگر می‌خوابید، بعضی شب‌ها توی خواب می‌گفت:

«مامانی، آب - مامانی، آب» ؛

بچه‌ها می‌خندیدند و یک لیوان آب بهش می‌دادند .

صبح که بیدار می‌شد و بچه‌ها جریان را می‌گفتند ، انکار می‌کرد.

  • فانوس

فرصت مناسب

پنجشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۰۶ ب.ظ

الاغمان را برداشتم بردم بیابان تا برای زمستان گوسفندانمان علف جمع کنم.

فرصت خوبی بود. حداقل تا شب کسی منتظر من نبود.

الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهایش کردم و رفتم جبهه.
نمی‌دانم آن سال زمستان، گوسفندها چه می‌خوردند؟

  • فانوس

عیادت

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۱۵ ب.ظ

پدرش اجازه نمی‌داد بره جبهه.

یک روز آمد و گفت: پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها بریم دیدن یک مجروح جنگی.

  • فانوس