فانوس

دشت ها حوصله سبزه ندارند دیگر ...
فانوس

عشق یک سینه و 72 سر میخواهد
بچه بازیست مگر
عشق جگر میخواهد...

آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۱۵
    1228
  • ۹۵/۱۱/۰۶
    1227
  • ۹۵/۱۱/۰۴
    1226
  • ۹۵/۱۱/۰۳
    1225

۲۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

1050

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۰۶ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۷:۰۶
  • فانوس

دلبری دارم که از صاحبدلان دل می برد

پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یاحبیب الباکین:

 

به کربلا که رسیدی

خواهی فهمید

اینجا همان جاییست

   که

دلبر کشی شد

  • فانوس

یا طبیب من لا طبیب له

چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

هوالکافی :


دلم که به حال خودم میسوزد
برای تقوای مریضم
امن یجیب می خوانم

  • فانوس

روحمون با یادشون شاد

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ب.ظ

هوالکافی :


خدایا

راه کربلا را

به من هم

نشان بده

  • فانوس

1047

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ب.ظ

هوالکافی :


خدایا

من

خوب مردن را هم

بلد نیستم

  • فانوس

و ما ادراک ما پاریس

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ

هوالکافی :


در دایره لغات برخی که 

 افکارشان نوربالا میزند

 زندگی محدوده جفرافیایی داشته

و صرفا متعلق به مردم مظلوم پاریس است

  • فانوس

بدترین نوع محرومیت

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۰۵ ب.ظ

هوالکافی :


بدترین محرومیت

محرومیت از نگاه توست

نصیب کسی که شود

 نابود میشود

  • فانوس

1045

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ب.ظ

حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن
مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن

حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده
مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده

حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی
مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی

بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی...
مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی!

ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت
از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت!

تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال فاضل نظری...
انقدر گریه پشت گریه شدی، که نمیماند از غزل اثری!

میروی روی بالکن تنها، تو و آن کِنت های منفورت
مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، که به بدها نمیرسد زورت

متوجه نمیشوی که چقدر، در بزنگاهِ "من شدن" هستی...
خواستی تا دوباره توبه کنی، بشوی آنچه واقعا هستی
 
خیره بر آلبوم قدیمیتان، و تلقی واژه ی تنها....
مثلا فکر کن که با چشمت، عکس سلفی بگیری از دنیا!

میکِشی درد با تمام وجود، درد این خنده های زورکیَت
میشوی حبس ِبی ملاقاتی، تو و آزادی یواشکیَت

و دلت تنگ میشود به صداش، و زبانی که بعد از این لال است
نصفه شب زنگ میزنی اما، یک فلسطین برایت اشغال است
 
تا که خالی شدی از این احساس، زندگی ات عجیب و مبهم شد
تا که تهران شنید راز تورا، برج میلاد تا کمر خم شد!

نه تو تقصیر داری و نه خدا، بحث شعر و ترانه و سخن است...
تو برو لای یک قصیده بخواب. مشکل از عاشقانه های من است...

محمد مهدی متقی نژاد

  • فانوس