فانوس

دشت ها حوصله سبزه ندارند دیگر ...
فانوس

عشق یک سینه و 72 سر میخواهد
بچه بازیست مگر
عشق جگر میخواهد...

آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۱۵
    1228
  • ۹۵/۱۱/۰۶
    1227
  • ۹۵/۱۱/۰۴
    1226
  • ۹۵/۱۱/۰۳
    1225

۲۷ مطلب با موضوع «نقل قول» ثبت شده است

1045

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ب.ظ

حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن
مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن

حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده
مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده

حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی
مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی

بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی...
مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی!

ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت
از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت!

تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال فاضل نظری...
انقدر گریه پشت گریه شدی، که نمیماند از غزل اثری!

میروی روی بالکن تنها، تو و آن کِنت های منفورت
مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، که به بدها نمیرسد زورت

متوجه نمیشوی که چقدر، در بزنگاهِ "من شدن" هستی...
خواستی تا دوباره توبه کنی، بشوی آنچه واقعا هستی
 
خیره بر آلبوم قدیمیتان، و تلقی واژه ی تنها....
مثلا فکر کن که با چشمت، عکس سلفی بگیری از دنیا!

میکِشی درد با تمام وجود، درد این خنده های زورکیَت
میشوی حبس ِبی ملاقاتی، تو و آزادی یواشکیَت

و دلت تنگ میشود به صداش، و زبانی که بعد از این لال است
نصفه شب زنگ میزنی اما، یک فلسطین برایت اشغال است
 
تا که خالی شدی از این احساس، زندگی ات عجیب و مبهم شد
تا که تهران شنید راز تورا، برج میلاد تا کمر خم شد!

نه تو تقصیر داری و نه خدا، بحث شعر و ترانه و سخن است...
تو برو لای یک قصیده بخواب. مشکل از عاشقانه های من است...

محمد مهدی متقی نژاد

  • فانوس

عاقبت در حسرت یک آرزو دق میکنم

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۲ ق.ظ

خیری از عمر ندیدم ،شد جوانی ام فنا

مرگ بر این زندگی و مرگ بر این لحظه ها

عاقبت در حسرت یک آرزو دق میکنم

اربعین پای پیاده از نجف تا کربلا

  • فانوس

دلم براش تنگ شده

پنجشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۳۰ ب.ظ

راننده تاکسی: دانشجوئی؟

دانشجو: بله!

راننده: وقتی زنگ میزنی خونه حتما با پدرت هم حرف بزن،

پسر من هر موقع زنگ میزنه فقط با مادرش حرف میزنه. دلم براش تنگ شده...

  • فانوس

صاحب صبــر!بگو دست مرا میگیری؟

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۳۷ ب.ظ


پاس و ویزا و بلیط نجـــف و... پیگیری

صاحب صبــر!بگو دست مرا میگیری

اربعین،کرب وبلا،کوله به دوش رفقا

کار روز و شب ماهم شده خود درگیری
  • فانوس

اف بر این همه من

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۹ ق.ظ

_online.jpg
"نوکران"، در رمضان کرببلا می گیرند
من بی عرضه شکستم دلــــ♥ــ "اربابـــم" را
  • فانوس

به خودت کاش بیایی

دوشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ب.ظ

جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارد
قلمم گوشه ی دفتر
غزل ناب ندارد
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد ؟
تو کجایی ؟
شده ام باز هوایی
چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟
به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… :(

اللهم عجل الولیک الفرج

و اما
جواب امام زمان:

تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی!
خواهش نفس شده یار و خدایت …
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت …
و به آفاق نبردند صدایت…
و غریب است امامت!
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...

  • فانوس

قضاوت عجولانه ممنوع

شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۳۳ ب.ظ

دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت.

در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟"

دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید.

سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید.

سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است.

امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!"

مادر خشکش زد.

چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید

و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد...

  • فانوس

عشق باید به دادمان برسد

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۵۳ ب.ظ

ابرمغرور اگرچه مجبوری
دره ی درد را بپوشانی-
بیخیالش رفیق میچسبد
گریه در اسمان بارانی
بیخیالش رفیق شانه ی من
جای خوبی برای گریه ی توست
من خودم ابرم و نیازی نیست
پیش من بغض را بپوشانی
خسته ایم از زمان و از تکرار
خسته از روزگار لاکردار
آه از زندگی لعنتی و
آه از گریه های پنهانی
عشق باید به دادمان برسد
تا صدامان به آسمان برسد
عشق ناگاه میرسد حتی
در همان لحظه ای که گریانی
عشق یعنی همین حسودی من
به هنرپیشه ها به شاعر ها
هر زمانی که فیلم میبینی
هر زمانی که شعر میخوانی
درد یعنی همین غزل وقتی
بهتر از این نشد که بنویسم
درد یعنی که بی اجازه ی تو
عاشقت هستم و نمیدانی

سیدمیلادمیرجلالی

  • فانوس