فانوس

دشت ها حوصله سبزه ندارند دیگر ...
فانوس

عشق یک سینه و 72 سر میخواهد
بچه بازیست مگر
عشق جگر میخواهد...

آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۱/۱۵
    1228
  • ۹۵/۱۱/۰۶
    1227
  • ۹۵/۱۱/۰۴
    1226
  • ۹۵/۱۱/۰۳
    1225

۱۳۲ مطلب با موضوع «راه شهدا» ثبت شده است

بلیط برگشت

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ب.ظ

هوالشهید :


گفت سه روز مرخصی می خوام ! کلی مشکلات خانوادگی دارم ؛
دو ماهی می شه که بچه ام به دنیا آمده، نه از اون خبری دارم و نه از همسرم که تو بیمارستان بوده
باید قبل عملیات یک سری بهشان بزنم.
بهش گفتم: مگه خبر نداری آماده باشه و مرخصی ها لغوه؟!
 گفت: چرا می دونم، برای همین هست که تا حالا موندم و صبر کردم تا شاید عملیات بشه و بعد از عملیات برگردم.
 رفتم پیش کاوه تا همه چیز را به او بگویم که اگر صلاح دانست چند روز بفرستیمش مرخصی،
 کاوه حرف هایم را که شنید با تعجب پرسید: چطور با داشتن این مشکلات باز تو منطقه موندی؟!
 بعد از کمی تامل گفت: ترخیصی اش را بنویس تا بره به زندگی اش برسه.
 ضمناً دستور داد تا خودم با ماشین برسانمش ارومیه،
 حتی گفت: خودت بلیط اتوبوس برایش بگیر و وقتی از رفتنش مطمئن شدی برگرد.

شهید محمود کاوه
  • ۳ نظر
  • ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۵
  • فانوس

حسینی شو ...

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یاحبیب الباکین:

 

نهایت خلقت انسان، پرورش انسان هایی است که در برابر شداید

بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند

و حسینی شوند...

شهید سید مرتضی آوینی

  • فانوس

فقط همین

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ

هوالکافی :


شهدا در ازای جانشان

از ما خواستند

خوب زندگی کنیم

فقط همین...

  • فانوس

واقعاً این جوری بود

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۵۳ ق.ظ


شهید محمد بروجردی

هوالشهید :


رفته بود سپاه . سعی میکرد آنجا را سروسامان بدهد. وقتی دیدمش گفتم: اصلاً معلوم هست کجایی؟ گفت: ما باید بیشتر از این ها آواره باشیم.
قبل از این که امام بیاید گفته بود فکر می کنین اگه امام بیاد کار تمومه؟ نه خیر! تازه اول کاره.
می گفتند: دنبال ریاسته.
گفت: من دارم می رم کردستان. هرکی می آد. بسم الله
هرجا که بود مثل بقیه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشیدنش خوابش، کارش، جنگیدنش. اصلاً احساس نمی کردی که او فرمانده است و تو زیردستش هستی. می گفت: من یه خدمتگذار کوچیکم بین خدمت گذارهای بزرگتر.
خودش را از همه کمتر می دانست. فیلم در نمی آورد. واقعاً این جوری بود.

  • ۳ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۵۳
  • فانوس

از امام تأییدیه گرفتم

چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ
http://img.tahapakhsh.ir/uploads/f/free-download-software/130464.jpg

هوالکافی :


شایعه کرده بودند احمد منافق است.
 وقتی بهش می‌گفتی،می‌خندید.
 از دفتر امام خواستندش.نگران بود.
می‌گفت : تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟
بالاخره رفت. وقتی برگشت،از خوشحالی روی پا بند نمی‌شد.
نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام.
امام پرسیدند احمد،به شما می‌گویند منافق هستی؟ گفتم بله،این حرف ها رو می‌زنن.سرم را انداختم پایین.
 اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست .
راه می‌رفت و می‌گفت: از امام تأییدیه گرفتم.
  • فانوس

ما فرزند رمضانیم

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ق.ظ

هوالشهید :


در ماه رمضان قبل از عملیات والفجر 8

بودجه انقدر کم بود که 

بچه ها خیار گندیده میخوردن  

و با سختی های زیادی ماه رمضان را طی کرده بودند ....

  • فانوس

مجهولون فی الارض، مشهورون فی السما

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

هوالکافی :


رقیه خانوم یادته یه روز تو خرابه انقدر گریه کردی ک سر باباتو آوردن
میشه کاری کنی یه نشونی از بابای منم بیارن...


"درد و دل دختر شهیدمدافع حرم با حضرت رقیه(س) "

  • فانوس

تقدیم به حاج احمد

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

هوالشهید :


همه دور هم نشسته بودیم . اصغر برگشت گفت احمد،تو که کاری بلد نیستی.

فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی ، ها؟
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت : ای… تو همین مایه ها.

از مکه که برگشت ، یکی از رفقا یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.

یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان .

  • ۷ نظر
  • ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۰
  • فانوس