حکایتیست...
هوالکافی:|
حکایت کنگر خوردن و لنگر انداختن است
حکایت حضورت تو ، در قلبم...
- ۳ نظر
- ۰۵ آذر ۹۲ ، ۰۰:۱۸

هوالکافی:|
حکایت کنگر خوردن و لنگر انداختن است
حکایت حضورت تو ، در قلبم...
هوالکافی:|
روزی ام گردیده
بیقراری تا دم لحظه وصل
و همین چندقطعه
که کماکان گاهی
مینوازد دل ما..
کمی بی ربط:
هر وقت در زندگیات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟
هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.
مرحوم حاج اسماعیل دولابی
هوالکافی:|
برای لحظه وصال
ثانیه ها نیز از هم سبقت می گیرند
کمی بی ربط:
خدایا
این روزها بجای باران
کمی عشق ببار
که دل ها تشنه تر از زمین هستند...
هوالکافی:|
نبودت را با شمردن ثانیه ها سر میکنم
کمی بی ربط :
من همین یک دانه دل دارم بفرما بشکنش
کوزه ای از آب و گل دارم بفرما بشکنش
تو سبوی آرزوهای مرا بشکسته ای
هرچه بادا باد ، این هم دل ، بفرما بشکنش...
هوالکافی:|
بیا کلاغ پر بازی کنیم
بذار من بگم :
روز بی توبودن "پر"
فکر بی توبودن "پر"
دوست داشتن غیرتو "پر"
اصلاهمه چیز "پر"
فقط تو "نپر" ...
هوالکافی:|
کاش هر روز جمعه بود
تا دلتنگی هایمان را گردن جمعه اش می انداختیم...
هوالکافی:|
روزگار
نبودنت را برایم دیـکتــــه می کنــــد
و نـُمره من مثل همیشه "صــفــــــــر" میشود .
پ.ن:
هنــــــوز نـبودنـت را
یـاد نگرفتــــه ام...